فرشته کوچولوی مامان

خاطرات آدرینای قشنگم

مادرانه - شماره 1


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مادرانه یعنی درد دل یک مادر با فرزندش .................پس ورود افراد متفرقه ممنوع




[ موضوع : ]
[ سه شنبه 25 آذر 1393 ] [ 23:22 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
19 ماهگیت مبارک

سلام دختر گلم

مامن خیلی سرم شلوغ بود که نتونستم بیام و خاطرات 18 ماهگیت برات بنویسم بیشتر وقت من برای رسیدگی به تو و زمان کم میارم الان هم که دارم این مطالب مینویسم ساعت یک ربع به یک نیم شب هست شما تو خواب نازی خواب

پس از شهریور شروع میکنم پنجشنبه 6 شهریور عصری که از خونه عمه مریم امدیم خونه بابایی رفت سر کار  شما هم کمی بی حال بودی زود خوابیدی مامانی هم بعد چند ساعت امدم بهت سر بزنم دیدم بدنت داغه تب سنج گذاشتم دیدم تب داری تا نزدیکای صبح مامانی بیدار بودم هر نیم ساعت تبتو چک میکردم تا اینکه جمعه صبح بابامیثم امد بردیمت کلینیک پگاه دکتر ویزیتت کرد کفت گلوت که عفونت نداره براات یه انتی بیوتیک نوشت گفت اگر  گلوت عفونت کرد بهت بدیم ومقداری داروی دیگه اما تب شما پایین که نیومد هیچ بالاتر هم رفت شد 41 درجه طوری که با شیافت و شربت پایین نیومد  صبح شنبه بردیمت بیمارستان ایرانمهر دکتر با دیدنت و گوش کردن به صدای ریه هات تجویز عکس از ریه هاتو داد ...............بله عفونت ریه که توی 24 روزگیت شمارو 7 روز توی بیمارستان بستری کرد دوباره برگشته بود و دوباره تو بیمارستان بستری شدی موقع رگ گرفتن ازت زیاد گریه نکردی چون رمقی برای گریه نداشتی تمام دستاتو با انژیو کبود کردن تا تونستن از قسمت شریان اصلی دستت رگ بگیرن درد زیادی کشیدی چون به خاطر تب بالایی که داشتی اب بدنت کم شده بود و رگ گرفتن از مشکل بود

دوره خیلی سختی بود ولی تموم شد و میدوارم که دیگه تکرار نشه

اتفاقی دیگه ای که تو شهریور افتاد از شیر گرفتنت بود میدونم کمی زود بود اما ز وقتی از شیر گرفتمت دیگه شب ها یک بار یا دوبار بیشتر از خواب بیدار نمیشی و مامانی بعداز مدتها کم خوابی دارم شبها با ارامش میخوابم

اول مهر ماه واکسن 18 ماهگیت زدم همه بهم دلگرمی میدادن که این واکسن سبکه زیاد بچه رو اذیت نمیکنه اما مثل اینکه در مورد تو درست نبود چون که شما سه روز تب کردی هنوز خاطره روزهای بیمارستان کم رنگ نشده بود که با زدن واکسن تب دوباره یاد اون روزهارو برام پر رنگ کرد کار مامان این شده بود که هر نیم ساعت تب تو چک کنم بهت تب بر بدم گاهی هم شیافت بزارم

حالا از شیرین کاریات بگم الان به خوبی از یک تا ده میگی وقتی هم به عدد ده میرسی برای خودت دست میزنی از یک تا پنج هم به راحتی به انگلیسی میگی و وقتی بهت میگم تاچ یور نویس بینی تو لمس میکنی یا وقتی بهت میگم شیک خودتو میلرزونی

تا الان 12 تا دندون در آوردی بزودی 4 تای دیگه در میاری ولی هنوز بد غذایی تو خوردن غذا مامانی اذیت میکنی امیدوارم این عادت بدت هم زود از بین بره

من بابایی خیلی خیلی دوست داریم

 

1



[ موضوع : ]
[ جمعه 2 آبان 1393 ] [ 1:22 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
آدرینا در سر زمین عجایب

آلیس در سر زمین عجایب دیدین و حالا آدرینا در سر زمین عجایب ببینید

این عکسها  روتوی باغ بابابزرگ گرفتیم

 آفتابگردون های قول آسا

 

 

 

کدو تبل های قول پیکر بزرگ

 

 

 

ارتفاع بعضی از این آفتابگردون ها حدود 5 متر بود

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 11:31 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
17 ماهگیت مبارک

دخت نازم  امروز یکم شهریور ماهگرد 17 ماهگیت  هست تولدت مبارک جشن

روز به روز بزرگتر خانوم تر میشی تازه یاد گرفتی که چطور با عروسکت بازی کنی و عاشق عروسکی که خاله آمنه بهت داده شدی (عروسکی که مامان بزرگ برای بهنیا خریده بود و خاله اون داد به شما ) هر روز بغلش میکنی و میاری میدی  به مامان و بهم میفهمونی که باید بهش شیر بدم من ادای شیر دادن در میارم ولی الهی قربونت برم تو هم شروع به قر زدن میکنی دست عروسکت میکشی خودت شروع به خوردن میکنی امروز صبح هم وقتی بابایی داشت میرفت سر کار فوری رفتی عروسکت بغل کردی امدی دم در با بابایی بای بای کردی  بای بای

اسم عروسکت گذاشتیم الی وقتی میگم الی بیار فوری میری پیداش میکنی میاری

ولی هنوز شب ها بد میخوابی و کم پیش میاد که یه شب خوب بخوابی خدا کنه این عادت شب بیداری خیلی زود از سرت بیفته

توی مرداد ماه رفتیم الموت ویلای خاله جون این هم چند تا عکس از اولین سفر شما به الموت

 

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 11:13 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
سلام

سلام دختر گلم مامانی بعد از یه غیبت سه ماهه دو باره برگشتم تا خاطرات و عکس های قشنگتو بزارم

دختر قرتی مامان دندون هفتم و هشتمش در 25 تیر در آورده

دختر باهوش من هم به من و هم باباش مامان میگه قه قهه

از یک تا پنج به خوبی میشماری و بازی کلاغ پر هم خوب بلدی ( این بازی خاله مریم بهت یاد داده چشمک)



[ موضوع : ]
[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 10:43 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
بدون شرح آدرینا

این چی پام کردین 

 

 

درش بیارین دوستش ندارم

 

 

اصلا خودم در میارم

 

 

 

آخ جون دیدی مامانی تونستم در بیارم

 

دختر بلا کیه

منم منم 

 

 

دختر ناناز کیه کیه 

منم منم 

 

 

دختر فینگیلی کیه کیه 

منم منم

 

 

دختر شیطون و بلا کیه کیه 

منم منم

 

 

و در آخر همه زندگی من و بابا میثم آدرینا ست

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 22:37 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
14 ماهگیت مبارک

دختر خوبم اول خرداد شما 14 ماهت شد الان دیگه خوب راه میری و برای خودت تو خونه گردش میکنی ولی هنوز مامان و بابا نمیگی سوال

ولی در عوضش از 1 تا 5 قشنگ میگی تعجب عجیبه

شما توی این ماه (اردیبهشت ) اولین های زیادی داشتی :

دختر نانازم در 5 اردیبهشت اولین قدم زندگیشو برداشت 

دختر هنرمند من در 11 اردیبهشت اولین نقاشی قشنگ هنریشو کشید

البته اول مامانی هنر نمایی کرد بعد شما مازیک از مامان گرفتی نقاشی تکمیل کردی و دیدی چقدر لذت بخش شروع کردی به کشیدن 

 

 

 

دختر گل و باهوش من دیگهحلقه هوشش تقریبا دیگه مرتب میچینه آفرین خوشمزه مامانی

 

 

الهی مادر فدات بشه که خودت خودت تشویق میکنی

 

 

و این هم پایان کار و خورده شدن پایه حلقه 

 

عزیز دلم مامانی از اتاق کوچولوی تو تا الان هیچ عکسی تو وبلاگت نذاشتم تا برات یادگار بمونه برای همین تصمیم گرفتم الان  این کار کنم چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی دوست داشتم که پستونک بخوری ولی اویل وقتی میخوردی حالت بد میشد ولی بعد از یه مدت خوردی ولی بعد دیگه نخوردی هر کاری کردم نخوردی این هم عکس پستونک های شماست

 

 

تنها غذایی خیلی دوست داری سوپ ماهیچه هست که تشکیل شده از ماهیچه برنج هویج پیاز و سیب زمینی این غذا خیلی دوست و تقریبا هفته ای دو بار مامانی برات درست میکنم

 

 

 

و این هم در پایان

 

 

کار هر روز من شما این که باهم بریم به گل ها آب بدیم وقتی هم که کار آب دادنمون تموم میشه کار شما شروع میشه

بله مامان جون کاری داشتید

 

 

 

جای این کجاست آهان فهمیدم

 

 

نه نشد باید دوباره امتحان کنم سوال

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 14:48 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
یک سال و یک ماه و یک هفتگیت مبارک

یک سال و یک ماه و یک هفتگیت مبارک مهربونم

روز به روز داری بزرگ و بزرگتر میشی امروز تونستی دو قدم راه بری و من وبابات حسابی خوشحال کنی انکار دنیا رو به مامانی دادن نمیدونی چقدر خوشحال شدم

تا چند دقیقه پیش داشتم با بابایی حرف میزدم ( امشب شیفت بیمارستان ) گفت که حسابی دلش برات تنگ شده چون امروز وقت نکرده تا باهات بازی کنه و وقت بگذرانه...

امروز عمه مریم به مناسبت اولین قدم های زندگیت که برداشته بودی یه کیک گرفت و با محمد و ریحانه امدن پیش ما و مامانی هم چای درست کردم و یه عصرونه کیک و چای خوردیم

وقت گوشی تلفن یا موبایل میبینی فوری بر میداری ومیگی ایی ایی یعنی الو الو

وقتی میری سر وقت کتابخونه و مامانی صدات میکنم میگم آدرینا شما بر میگردی انگشت اشاره ات تکان میدی میگی نه نه خوشگلم میفهمی که داری کار بدی میکنی 

آدرینا در یک هفته گذشته به روایت تصویر

 

1

الهی قربون نگاهت برم خوشمزه من

2

عاشق تبلیغات تلویزیونی

3

4

الهی فدات بشم که بیشر وقت بین مبل بازی میکنی

5



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 10:19 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
روز مادر سال 93

آدرینا جونم فسقلی مامان انگار همین دیروز بود 11 اردیبهشت پارسال میگم اولین سالی که روز مادر بودنم جشن گرفتم چقدر زمان با تو بودن ودر کنار تو بودن زود میگذره به امید اینکه روزی هم خودت حس خوب مادر شدن احساس کنی قلب

از همین جا روز مادر به مامان محترم و مامان پروین عزیز و همه دوستای وبلاگی خوبم تبریک میگم .

1



[ موضوع : ]
[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:04 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
آدرینا به روایت تصویر

کوچولوی من شما عاشق برنامه کلاه قرمزی و زمانی که شروع میشه باید حتما بری از جلوی جلو تماشا کنی قربونت برم

1

الهی مامان فدای اون چشمای خوشگلت بشه باید چند قدم بری عقب تر 

1

و اما وقتی آدرینا کوچولو عصبانی و ناراحت میشه این شکلی میشگریهه

1

وای چه اخمی کردی مامانی

1

1

عاشق شبکه آی فیلم هستی 

1



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 0:11 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد