فرشته کوچولوی مامان

خاطرات آدرینای قشنگم

بدون شرح آدرینا

این چی پام کردین 

 

 

درش بیارین دوستش ندارم

 

 

اصلا خودم در میارم

 

 

 

آخ جون دیدی مامانی تونستم در بیارم

 

دختر بلا کیه

منم منم 

 

 

دختر ناناز کیه کیه 

منم منم 

 

 

دختر فینگیلی کیه کیه 

منم منم

 

 

دختر شیطون و بلا کیه کیه 

منم منم

 

 

و در آخر همه زندگی من و بابا میثم آدرینا ست

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 22:37 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
14 ماهگیت مبارک

دختر خوبم اول خرداد شما 14 ماهت شد الان دیگه خوب راه میری و برای خودت تو خونه گردش میکنی ولی هنوز مامان و بابا نمیگی سوال

ولی در عوضش از 1 تا 5 قشنگ میگی تعجب عجیبه

شما توی این ماه (اردیبهشت ) اولین های زیادی داشتی :

دختر نانازم در 5 اردیبهشت اولین قدم زندگیشو برداشت 

دختر هنرمند من در 11 اردیبهشت اولین نقاشی قشنگ هنریشو کشید

البته اول مامانی هنر نمایی کرد بعد شما مازیک از مامان گرفتی نقاشی تکمیل کردی و دیدی چقدر لذت بخش شروع کردی به کشیدن 

 

 

 

دختر گل و باهوش من دیگهحلقه هوشش تقریبا دیگه مرتب میچینه آفرین خوشمزه مامانی

 

 

الهی مادر فدات بشه که خودت خودت تشویق میکنی

 

 

و این هم پایان کار و خورده شدن پایه حلقه 

 

عزیز دلم مامانی از اتاق کوچولوی تو تا الان هیچ عکسی تو وبلاگت نذاشتم تا برات یادگار بمونه برای همین تصمیم گرفتم الان  این کار کنم چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی دوست داشتم که پستونک بخوری ولی اویل وقتی میخوردی حالت بد میشد ولی بعد از یه مدت خوردی ولی بعد دیگه نخوردی هر کاری کردم نخوردی این هم عکس پستونک های شماست

 

 

تنها غذایی خیلی دوست داری سوپ ماهیچه هست که تشکیل شده از ماهیچه برنج هویج پیاز و سیب زمینی این غذا خیلی دوست و تقریبا هفته ای دو بار مامانی برات درست میکنم

 

 

 

و این هم در پایان

 

 

کار هر روز من شما این که باهم بریم به گل ها آب بدیم وقتی هم که کار آب دادنمون تموم میشه کار شما شروع میشه

بله مامان جون کاری داشتید

 

 

 

جای این کجاست آهان فهمیدم

 

 

نه نشد باید دوباره امتحان کنم سوال

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 14:48 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
یک سال و یک ماه و یک هفتگیت مبارک

یک سال و یک ماه و یک هفتگیت مبارک مهربونم

روز به روز داری بزرگ و بزرگتر میشی امروز تونستی دو قدم راه بری و من وبابات حسابی خوشحال کنی انکار دنیا رو به مامانی دادن نمیدونی چقدر خوشحال شدم

تا چند دقیقه پیش داشتم با بابایی حرف میزدم ( امشب شیفت بیمارستان ) گفت که حسابی دلش برات تنگ شده چون امروز وقت نکرده تا باهات بازی کنه و وقت بگذرانه...

امروز عمه مریم به مناسبت اولین قدم های زندگیت که برداشته بودی یه کیک گرفت و با محمد و ریحانه امدن پیش ما و مامانی هم چای درست کردم و یه عصرونه کیک و چای خوردیم

وقت گوشی تلفن یا موبایل میبینی فوری بر میداری ومیگی ایی ایی یعنی الو الو

وقتی میری سر وقت کتابخونه و مامانی صدات میکنم میگم آدرینا شما بر میگردی انگشت اشاره ات تکان میدی میگی نه نه خوشگلم میفهمی که داری کار بدی میکنی 

آدرینا در یک هفته گذشته به روایت تصویر

 

1

الهی قربون نگاهت برم خوشمزه من

2

عاشق تبلیغات تلویزیونی

3

4

الهی فدات بشم که بیشر وقت بین مبل بازی میکنی

5



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 10:19 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
روز مادر سال 93

آدرینا جونم فسقلی مامان انگار همین دیروز بود 11 اردیبهشت پارسال میگم اولین سالی که روز مادر بودنم جشن گرفتم چقدر زمان با تو بودن ودر کنار تو بودن زود میگذره به امید اینکه روزی هم خودت حس خوب مادر شدن احساس کنی قلب

از همین جا روز مادر به مامان محترم و مامان پروین عزیز و همه دوستای وبلاگی خوبم تبریک میگم .

1



[ موضوع : ]
[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:04 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
آدرینا به روایت تصویر

کوچولوی من شما عاشق برنامه کلاه قرمزی و زمانی که شروع میشه باید حتما بری از جلوی جلو تماشا کنی قربونت برم

1

الهی مامان فدای اون چشمای خوشگلت بشه باید چند قدم بری عقب تر 

1

و اما وقتی آدرینا کوچولو عصبانی و ناراحت میشه این شکلی میشگریهه

1

وای چه اخمی کردی مامانی

1

1

عاشق شبکه آی فیلم هستی 

1



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 0:11 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
12 ماهگیت مبارک

سلام عزیز دلم 

اولین سالگرد تولدت مبارک فرشته کوچولوی من شما 30 دقیقه بامداد روز اول فروردین 1392 در بیمارستان ایرانمهر تهران زمینی شدی و قدم به زندگی من و بابایی گذاشتی

وقتی به دنیا آمدی خیلی ریزه میزه بودی وزنت 2600 گرم قدت 47 سانت بود ولی الآن حسابی بزرگ شدی و ونت 8800 گرم و قدت 75 سانت

تو جشن تولدت فقط من بودم و بابایی رفتیم برات یه کیک کوچولو گرفتیم و با یه شمع خوشگل اما شما به جای فوت کردن شمع میخواستی شعله شمع بگیری و همین باعث شد دستت بسوزه و حسابی گریه کنی

الهی مامان فدات بشه ناز گلم

ایشالا همیشه صحیح سلامت باشی میبوسمتماچ 



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 24 فروردين 1393 ] [ 23:50 ] [ مامان آدرینا ] [ ]

سلام به همه دوستای خوبم ما بعد از یه غیبت نسبتا طولانی آمدیم و علتش هم مچ دردی بود که داشتم وبرام تایپ کمی مشکل بود ولی حالا خیلی بهترم سعی میکنم اتفاقات و عکس های آدرینا تو پست های جدید بزارم

بازم هم از همتون ممنونم که با پیاماتون جویای حال ما بودید ماچ



[ موضوع : ]
[ جمعه 15 فروردين 1393 ] [ 23:22 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
10 ماهگیت مبارک

سلام دختر گلم

خوشگل مامانی دهمین ماه زندگیت هم پشت سر گذاشتی ببخشید مامانی مثل همیشه با کمبود وقت مواجهه هستم برای همین با یک هفته تاخیر دارم برات مطلب مینویسم .

عزیز دلم شما الآن فقط یه دندون داری نمیدونم چرا فقط یکی پس اون یکی کی میخواد در بیاد ولی شما با همون یکی مامانی حسابی داغون کردی

جدیدن همش میگی دای دای دای بابایی میگه چرا این دخملی ما بابا مامان نمیگه همش میگه دای دای دای راستش من هم نمیدونم ولی کارای تو همیشه از هم سن و سالات کمی عقب تر هستش

دوشنبه 30 دی به همراه خاله مریم که صبح همون روز تازه از اهواز به خونه ما آمده بود رفتیم قزوین مامانی یه 6 ماهی میشد که مامانی و بابایی خودشو که همون مامان و بابابزرگ شماست ندیده بود و دلش حسابی برای مامانش تنگ شده بود فردای اون روز رفتیم یک کیک خریدم و رفتیم خونه خاله آمی چون هم تولد مامانی و هم ماهگرد تو بود عزیزم حسابی بهمون خوش گذشت کلی هدیه و عکس گرفتیم .

اما از شما چی بگم که حسابی مامانی داری اذیت میکنی بله شما دختر گل مامانی

غذا نمیخوری وقتی برات غذا درست میکنم دهنتو حسابی محکم میبندی که مبادا غذایی بره توش جلوت غذا میذارم سر صورت موهای سرت پر غذا میشه ولی ذره ای غذا وارد دهنت نمیشه الآن هم که دارم این مطالب مینویسم شما تو خواب نازی

به زودی با عکسات میام بای بای



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 14:37 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
9 ماهگیت مبارک

عزیز دلم

خانم گلم ٩ ماهگیت مبارک البته با سه روز تاخیر اون هم به علت اینکه شما مریض بودی مامانی هم وقت نکرد تا بیاد و برات بنویسه دختر گلم حسابی بزرگ شده از کارات بگم توی این ماه یاد گرفتی چهار دست و پا راه بری اوایل حالت چهاردست و پا به خودت میگرفتی ولی زود ولو میشدی بعد از چند روز دست وپا هات قوی شدن تونستن وزنت تحمل کنی خودتو در جا عقب و جلو میکردی و حالا چند روزی که کوچولو کوچولو چهاردست و پا راه میری اما بعدش خسته میشی بقیه راه رو سینه خیز میری

یه اتفاق خوب دیگه نیش زدن دندونت تو اواخر این ماه بود که البته خیلی برات سخت بود درست٢٦آذر بود که مامانی فهمیدم لثه پایینی کمی متورم شده همون شب شما تب کردین و ما مطمن شدیم که داری دندون در میاری شب سختی بود تبت تا ٣٨.٥ بالا رفت صبح فردا یعنی ٢٧آذر بی قراریات شروع شد موقع غذا خوردن شیر خوردن همش گریه میکردی وقتی مامان بهت غذا میداد اونقدر بلند گریه میکردی که نگو بعد متوجه شدم ته گلوت قرمز فوری بردیمت دکتر 

دکتر هم بهت چندتا دارو داد و گفت که دندون در اوردنت با این مریضیت هم زمان شده و این باعث تب شما شده وقتی امدیم خونه فوری تبت گرفتیم شده بود ٤٠.٥ فوری برات شیافت گذاشتیم و وان پر اب کردیم تورو گذاشتیم توش روزای سختی ود ولی حالا حالت خوبه خوابیدی اما ازاون وقت تا الان بد غذا میخوری موقع خوردن لج میکنی خدا کنه این لج بازی زود از سرت بیفته 

والآن نوبتی هم که باشه نوبت دیدن آلبوم عکسای دخملی خودم در ماهی که گذشت (یعنی آذر ماه )

 1

الهی مامان فدات بشه که اونقدر غرق تماشای کارتون مورد علاقت بودی که اصلان متوجه نشدی که دارم ازت عکس میگیرم

اما وقتی فهمیدی مامانی با یه لبخند شیرین و خوشمزه تحویل گرفتی دختر خوشمزه من خوشمزه

 2

بعد از توب بازی با بابایی بابا این عکس ازت گرفت که به قول بابایی این عکس بعد(عمق ) داره

3

جا داره از بابایی مهربون بخاطر تمام زحمتایی که برامون میکشه تشکر کنیم همین طور بخاطر این شاخه گل قشنگی که برامون گرفته چشمکماچماچماچ

4

دختر درس خون من داره با مامانیش درس میخونه الهی مامان فدات بشه که اینقدر تو ماهی

5

نگاه کن مامانی من آماده شدم بریم خونه ریحانه جون زود باش دیگه من بابایی حاضریم عکس بس مامانی بریم بریم منتظر

6

آدرینا در سردترین صبح پاییزی سال ٩٢

9

8

مو فشن آناناسی مامان نشته توی وان حماموش داره در لنز دوربین میخوره میگی نه نگاه کن چشم 

8

این هم عکسای آخری

5

من هم از پشت این میله ها میگم خدا نگه دار تا بعد بامن حرف نزن

2



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 1:34 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
8 ماهگیت مبارک

عزیز دلم امروز شما با هفتمین ماه زندگیت خداحافظی کردی  دیگه داری کم کم بزرگ میشی خانم میشی عزیز دلم

 کارای جدیدی که میکنی از این قراره :مژه

نشستنت خیلی بهتر شده اما بازم باید دورت بالش بزارم اما نسبت به قبل خیلی بهتر شدی

وقتی بابایی شمارو ناز میده خجالت میکشی سرت میاری پایین زیر بازوی من قایم میکنیخجالت

خیلی تو خوردن غذا مامانی اذیت میکنی لباتو محکم بهم فشار میدی که مبادا من چیزی بهت بدم بخوری

برای خودت بازی میکنی سرو صدا در میاری

وقتی من کنترل تلویزیون دست میگرم شما فوری به تلویزیون نگاه میکنی و میدونی که کنترل برای چی 

خوش خنده و خنده روی مامان این نه تنها من میگم بلکه هر وقت باهم میریم بیرون هر کسی که باهاش برخوردی داشته باشیم با یه نگاه این میفهمه بهم میگن چه دختر مهربون و خوش خنده ای دارین لبخند

و اما کار جدید و بدی که میکنی اینه که شب ها بد میخوابی و بیشتر اوقات گریه میکنی گریه و مامانی تا ساعت 3 الی 4 صبح بیدار نگه میداری وا ازاون طرف تا یازده صبح میخوابی و الآن خوابی بابایی میکه روزا نزار بخوابه اما شدنی نیست شما وقتی خوابت باشه دیگه کسی حریفت نیست خودت میخوابی خدا کنه این عادت بد زود از سرت بیفتهخواب

حالا دیگه وقت عکس دیدن

الهی مامان فدات بشم وقتی که حمام میکنی و دستمال سر میبندی خیلی خوردنی ناز میشی

من بیا ون لوپاتو بخورم

1

این هم یه عکسه سه نفر بامحمد و ریحانه (بچه های عمه مریم )

1

عزیزم میبوسمت و سعی میکنم که زود به زود بیام و برات پست تای جدید بزارم اما امیدوارم که شما هم تو این کار به مامانی کمی کمک کنی بای بای

 

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 30 آبان 1392 ] [ 23:34 ] [ مامان آدرینا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد