بستن تبلیغات

فرشته کوچولوی مامان
تاريخ : دوشنبه 25 فروردين 1393 | 0:11 | نویسنده : مامان آدرینا

کوچولوی من شما عاشق برنامه کلاه قرمزی و زمانی که شروع میشه باید حتما بری از جلوی جلو تماشا کنی قربونت برم

1

الهی مامان فدای اون چشمای خوشگلت بشه باید چند قدم بری عقب تر 

1

و اما وقتی آدرینا کوچولو عصبانی و ناراحت میشه این شکلی میشگریهه

1

وای چه اخمی کردی مامانی

1

1

عاشق شبکه آی فیلم هستی 

1





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 فروردين 1393 | 23:50 | نویسنده : مامان آدرینا

سلام عزیز دلم 

اولین سالگرد تولدت مبارک فرشته کوچولوی من شما 30 دقیقه بامداد روز اول فروردین 1392 در بیمارستان ایرانمهر تهران زمینی شدی و قدم به زندگی من و بابایی گذاشتی

وقتی به دنیا آمدی خیلی ریزه میزه بودی وزنت 2600 گرم قدت 47 سانت بود ولی الآن حسابی بزرگ شدی و ونت 8800 گرم و قدت 75 سانت

تو جشن تولدت فقط من بودم و بابایی رفتیم برات یه کیک کوچولو گرفتیم و با یه شمع خوشگل اما شما به جای فوت کردن شمع میخواستی شعله شمع بگیری و همین باعث شد دستت بسوزه و حسابی گریه کنی

الهی مامان فدات بشه ناز گلم

ایشالا همیشه صحیح سلامت باشی میبوسمتماچ 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 فروردين 1393 | 23:22 | نویسنده : مامان آدرینا

سلام به همه دوستای خوبم ما بعد از یه غیبت نسبتا طولانی آمدیم و علتش هم مچ دردی بود که داشتم وبرام تایپ کمی مشکل بود ولی حالا خیلی بهترم سعی میکنم اتفاقات و عکس های آدرینا تو پست های جدید بزارم

بازم هم از همتون ممنونم که با پیاماتون جویای حال ما بودید ماچ





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | 14:37 | نویسنده : مامان آدرینا

سلام دختر گلم

خوشگل مامانی دهمین ماه زندگیت هم پشت سر گذاشتی ببخشید مامانی مثل همیشه با کمبود وقت مواجهه هستم برای همین با یک هفته تاخیر دارم برات مطلب مینویسم .

عزیز دلم شما الآن فقط یه دندون داری نمیدونم چرا فقط یکی پس اون یکی کی میخواد در بیاد ولی شما با همون یکی مامانی حسابی داغون کردی

جدیدن همش میگی دای دای دای بابایی میگه چرا این دخملی ما بابا مامان نمیگه همش میگه دای دای دای راستش من هم نمیدونم ولی کارای تو همیشه از هم سن و سالات کمی عقب تر هستش

دوشنبه 30 دی به همراه خاله مریم که صبح همون روز تازه از اهواز به خونه ما آمده بود رفتیم قزوین مامانی یه 6 ماهی میشد که مامانی و بابایی خودشو که همون مامان و بابابزرگ شماست ندیده بود و دلش حسابی برای مامانش تنگ شده بود فردای اون روز رفتیم یک کیک خریدم و رفتیم خونه خاله آمی چون هم تولد مامانی و هم ماهگرد تو بود عزیزم حسابی بهمون خوش گذشت کلی هدیه و عکس گرفتیم .

اما از شما چی بگم که حسابی مامانی داری اذیت میکنی بله شما دختر گل مامانی

غذا نمیخوری وقتی برات غذا درست میکنم دهنتو حسابی محکم میبندی که مبادا غذایی بره توش جلوت غذا میذارم سر صورت موهای سرت پر غذا میشه ولی ذره ای غذا وارد دهنت نمیشه الآن هم که دارم این مطالب مینویسم شما تو خواب نازی

به زودی با عکسات میام بای بای





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 دی 1392 | 1:34 | نویسنده : مامان آدرینا

عزیز دلم

خانم گلم ٩ ماهگیت مبارک البته با سه روز تاخیر اون هم به علت اینکه شما مریض بودی مامانی هم وقت نکرد تا بیاد و برات بنویسه دختر گلم حسابی بزرگ شده از کارات بگم توی این ماه یاد گرفتی چهار دست و پا راه بری اوایل حالت چهاردست و پا به خودت میگرفتی ولی زود ولو میشدی بعد از چند روز دست وپا هات قوی شدن تونستن وزنت تحمل کنی خودتو در جا عقب و جلو میکردی و حالا چند روزی که کوچولو کوچولو چهاردست و پا راه میری اما بعدش خسته میشی بقیه راه رو سینه خیز میری

یه اتفاق خوب دیگه نیش زدن دندونت تو اواخر این ماه بود که البته خیلی برات سخت بود درست٢٦آذر بود که مامانی فهمیدم لثه پایینی کمی متورم شده همون شب شما تب کردین و ما مطمن شدیم که داری دندون در میاری شب سختی بود تبت تا ٣٨.٥ بالا رفت صبح فردا یعنی ٢٧آذر بی قراریات شروع شد موقع غذا خوردن شیر خوردن همش گریه میکردی وقتی مامان بهت غذا میداد اونقدر بلند گریه میکردی که نگو بعد متوجه شدم ته گلوت قرمز فوری بردیمت دکتر 

دکتر هم بهت چندتا دارو داد و گفت که دندون در اوردنت با این مریضیت هم زمان شده و این باعث تب شما شده وقتی امدیم خونه فوری تبت گرفتیم شده بود ٤٠.٥ فوری برات شیافت گذاشتیم و وان پر اب کردیم تورو گذاشتیم توش روزای سختی ود ولی حالا حالت خوبه خوابیدی اما ازاون وقت تا الان بد غذا میخوری موقع خوردن لج میکنی خدا کنه این لج بازی زود از سرت بیفته 

والآن نوبتی هم که باشه نوبت دیدن آلبوم عکسای دخملی خودم در ماهی که گذشت (یعنی آذر ماه )

 1

الهی مامان فدات بشه که اونقدر غرق تماشای کارتون مورد علاقت بودی که اصلان متوجه نشدی که دارم ازت عکس میگیرم

اما وقتی فهمیدی مامانی با یه لبخند شیرین و خوشمزه تحویل گرفتی دختر خوشمزه من خوشمزه

 2

بعد از توب بازی با بابایی بابا این عکس ازت گرفت که به قول بابایی این عکس بعد(عمق ) داره

3

جا داره از بابایی مهربون بخاطر تمام زحمتایی که برامون میکشه تشکر کنیم همین طور بخاطر این شاخه گل قشنگی که برامون گرفته چشمکماچماچماچ

4

دختر درس خون من داره با مامانیش درس میخونه الهی مامان فدات بشه که اینقدر تو ماهی

5

نگاه کن مامانی من آماده شدم بریم خونه ریحانه جون زود باش دیگه من بابایی حاضریم عکس بس مامانی بریم بریم منتظر

6

آدرینا در سردترین صبح پاییزی سال ٩٢

9

8

مو فشن آناناسی مامان نشته توی وان حماموش داره در لنز دوربین میخوره میگی نه نگاه کن چشم 

8

این هم عکسای آخری

5

من هم از پشت این میله ها میگم خدا نگه دار تا بعد بامن حرف نزن

2





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 آبان 1392 | 23:34 | نویسنده : مامان آدرینا

عزیز دلم امروز شما با هفتمین ماه زندگیت خداحافظی کردی  دیگه داری کم کم بزرگ میشی خانم میشی عزیز دلم

 کارای جدیدی که میکنی از این قراره :مژه

نشستنت خیلی بهتر شده اما بازم باید دورت بالش بزارم اما نسبت به قبل خیلی بهتر شدی

وقتی بابایی شمارو ناز میده خجالت میکشی سرت میاری پایین زیر بازوی من قایم میکنیخجالت

خیلی تو خوردن غذا مامانی اذیت میکنی لباتو محکم بهم فشار میدی که مبادا من چیزی بهت بدم بخوری

برای خودت بازی میکنی سرو صدا در میاری

وقتی من کنترل تلویزیون دست میگرم شما فوری به تلویزیون نگاه میکنی و میدونی که کنترل برای چی 

خوش خنده و خنده روی مامان این نه تنها من میگم بلکه هر وقت باهم میریم بیرون هر کسی که باهاش برخوردی داشته باشیم با یه نگاه این میفهمه بهم میگن چه دختر مهربون و خوش خنده ای دارین لبخند

و اما کار جدید و بدی که میکنی اینه که شب ها بد میخوابی و بیشتر اوقات گریه میکنی گریه و مامانی تا ساعت 3 الی 4 صبح بیدار نگه میداری وا ازاون طرف تا یازده صبح میخوابی و الآن خوابی بابایی میکه روزا نزار بخوابه اما شدنی نیست شما وقتی خوابت باشه دیگه کسی حریفت نیست خودت میخوابی خدا کنه این عادت بد زود از سرت بیفتهخواب

حالا دیگه وقت عکس دیدن

الهی مامان فدات بشم وقتی که حمام میکنی و دستمال سر میبندی خیلی خوردنی ناز میشی

من بیا ون لوپاتو بخورم

1

این هم یه عکسه سه نفر بامحمد و ریحانه (بچه های عمه مریم )

1

عزیزم میبوسمت و سعی میکنم که زود به زود بیام و برات پست تای جدید بزارم اما امیدوارم که شما هم تو این کار به مامانی کمی کمک کنی بای بای

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 آبان 1392 | 0:33 | نویسنده : مامان آدرینا

دختر نازنینم هفت ماهگیت مبارک دیگه داری بزرگ و خانومی میشی برای خودت ببخش عزیزم که این قدر دیر میام و این پست با چند روز تاخیر دارم برات مینویسم چون درس هایی مامانی حسابی زیاد هستن و با بزرگ شدن شما و رسیدگی بیشتر به شما مامان وقت کم میاره همین الآن که دارم این مطالب مینویسم ساعت 30 دقیقه بامداد و شما در خواب نازیی هستی

1

قربونت برم هنوز دندون در نیاوردی و نمیتونی خودت به تنهایی بشینی امیدوارم هرچه زودتر دندون دربیاری و بتونی خودت به تنهایی بشینی

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 22:58 | نویسنده : مامان آدرینا

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای مامانی حسابی خستم لطفا من بخوابون

1

کنترل بازی هم خیلی کیف میده

 2

من دیگه فرنی خور شدم واااااااااااااااااای که جقدر خوشحالم

2

2

2

بوق بوق بوووووووووووووووووق برید کنار  دارم میام با خنده چه ناز میام با ماشیییییییییییییینم خودم میام

2

2

2

اینم از جدیدترین عکسای من در روز عید قریان

33

3

3

3

3

3





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 مهر 1392 | 14:12 | نویسنده : مامان آدرینا

عزیز دل مامانی فرشته کوچولوی من الان شما 6 ماهت شده و من شما روز دوشنبه اول مهر ماه که همه بچه داشتن میرفتن مدرسه بردمت خانه بهداشت و واکسن 6 ماهگیتو زدم عزیزم شما خیلی اولش گریه کردی الهی مامان فدات بشه تو چشمات پر اشک بود همون جوری من نگاه میکرد چشمای مامانی هم پر اشک کردی چون مامانی اصلا طاقت گریه شما رو نداره .

اما زود آروم شدی باهم آمدیم خونه خدا رو شکر زیاد واکسنت سنگین نبود و خیلی کم تب کردی چون مامانی میترسید مثل واکسن 4 ماهگیت تا 3 الی 4 روز تب کنی اما خدارو شکر که این اتفاق نیفتاد.

ایشالا تو پستای جدیدت عکساتو میذارم.بای بای





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 شهريور 1392 | 14:40 | نویسنده : مامان آدرینا

بغلعزیز دلم مامانی هر روز که تو آشپزخونه کار داره شمارو میزاره تو کریر تا به کارام برسم تو همیشه آرومی و با عروسکت مشغولی

امروز هم مثل همیشه اما این بار خوابت برد چقدر ناز خوابیده بودیخواب

ازت عکس گرفتم تا برات ثبتش کنم این لحظه قشنگوفرشته

1





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد